سلام بابا ، نمی دونم الان که این نامه رو می خونی چه حالی داری ، ولی من حالم بد نیست ، یه سری حقایق هست  که می خواستم بهت بگم .
راستش یه چند وقتی هست که معتاد شدم ، عملم زیاد سنگین نیست  ، فوقش هروئین تزریق می کنم ، راستشو بخوای چند وقتی هم بود که عاشق سوسن شده بودم ولی بهت نگفتم ، من و سوسن خیلی با هم خوبیم ، دختر خوبیه ، اونم معتاده و متاسفانه یکم عملش از من سنگین تره ، ولی خیلی دختر خوبیه ، بنده خدا ایدز هم داره ولی برای من مهم نیست ، من خودشو می خوام  .
بابا با اجازت ماشین رو هم برداشتم ، راستش سوسن شوهر داشت ، برای اینکه بهش برسم مجبور شدم شوهرشو بکشم ، الانم پلیس دنبالمونه و ما مجبور شدیم با هم فرار کنیم ، ما ماشینو برداشتیم و احتمالاً می ریم به سمت کویر لوت تا اونجا زندگی شاعرانه ای داشته باشیم و بچه هامونو بزرگ کنیم ، راستی یادم رفت بگم پسرمون هم یک ماه دیگه به دنیا می یاد ! 
می گن بچه ها شیرینن و به زندگی صفا می دن به هر حال بابا جون ما امیدواریم که همه چی درست شه ، اگه منو دیگه ندیدی منو ببخش
خدا حافظ

بابا ازت معذرت می خوام ، همه این شرو ورهایی که این بالا نوشتم دروغ محضه و خواستم فقط بفهمید که چقدر مشکلات بزرگتری وجود دارن و ما نباید خودمونو با مشکلات کوچیک ناراحت یا عصبانی کنیم 
حالا دست کنید تو کشوی جا کفشی یه نامه براتون اومده ، توش نوشته که من مشروط شدم که خیلی اتفاق کوچیک و ساده ای و نباید بابتش نارحت شید!
حالا هم اگه ناراحت نیستید یه ندا بدبد من بیام پایین ، الآن رو پشت بومم و هوا هم خیلی سرده !